|
از مهر پرتوم نفتد در خرابه روز
من در طمع که شب بکشم در بر آفتاب
بی روی تو علاج خمارم نمی کند
شب تا به روز اگر دهدم ساغر آفتاب
باور ز بخت تیره ندارم وصال تو
آری کسی به شب نکند باور آفتاب
ماه چهارده ننماید میان شب
زینگونه خوش که روی تو از عنبر آفتاب
قد تو سرو و زلف تو سایه رخ تو مهر
سایه به پای سرو و ترا بر سر آفتاب
مهر فلک که پرورش لعل می دهد
شرمنده شد به عهد تو جان پرور آفتاب
این دل نبود قابل فیضی و گرنه ساخت
از ریزه های سنگ بسی گوهر آفتاب |