تبليغاتX
درد بی دردی علاجش آتش است
درد بی دردی علاجش آتش است



چند قطعه شعر

گر چه محتاجیم چشم اغنیا بر دست ماست
هر کجا دیدیم آب از جو به دریا می رود
**

ما شیشه ایم و باک نداریم از شکست
شیشه هر آنچه می شکند تیزتر شود
**

نتوان رست ز پاداش مکافات جهان
گر نشد دست پدر، پای پسر می گیرد
**

وقت سخن مترس، مگو آنچه گفتنی است
شمشیر روز معرکه زشت است در نیام
**

گذاشتند متاع جهان و بگذشتند
تو نیز چون دگران بگذری و بگذاری
**

همه مسافر من در عجب ز طایفه ای
بر آن کسی که به مقصد رسیده می گریند

 

 

دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 |

راز و نیاز با دوست

برخیز که عاشقان به شب راز کنند

گرد در بام دوست پرواز كنند

هر در كه بود به وقت شب در بندند

الا در دوست را كه شب باز كنند

پنجشنبه دهم آبان 1386 |



Designed By Hamechi.Org