|
گر چه محتاجیم چشم اغنیا بر دست ماست هر کجا دیدیم آب از جو به دریا می رود **
ما شیشه ایم و باک نداریم از شکست شیشه هر آنچه می شکند تیزتر شود **
نتوان رست ز پاداش مکافات جهان گر نشد دست پدر، پای پسر می گیرد **
وقت سخن مترس، مگو آنچه گفتنی است شمشیر روز معرکه زشت است در نیام **
گذاشتند متاع جهان و بگذشتند تو نیز چون دگران بگذری و بگذاری **
همه مسافر من در عجب ز طایفه ای بر آن کسی که به مقصد رسیده می گریند
|