تبليغاتX
درد بی دردی علاجش آتش است
درد بی دردی علاجش آتش است



غروب عمر

کاروان هنگام غروب آهسته آهسته به کاروانسرا نزدیک می شود آنان که به کاروانسرا رسیده اند با احساس راحتی خود را برای زدودن خستگی راه آماده می کنند. گروهی افسرده از اینکه باید شبی دیگر را در کاروانسرا باشند و ادامه راه را طی کنند و گروهی به تفکر اینکه بعد از رسیدن به مقصد چه مشکلاتی را باید پشت سر بگذارند.
زندگی ما انسانها هم مانند این کاروان است، گروهی برای رسیدن به مقصد چه عطشی دارند، و گروه  دیگر خود چه خواب و بی باک خفته اند. کوله بار خستگی را بر روی زمین می گذارم یک بار دیگر به همه عمر که گذرانده ام نظر می افکنم، تا چه حد توانسته ام قدر این متاع بدون برگشت را بدانم!!!
عمری را بر سر اندوختن مال گذراندم، اما از مال چه سود بردم؟ وقتی از دنیا می روم فرشتگانم می گویند چه آوردی و زمینان می گویند چه گذاشتی؟
عمری را با معصیت تو گذراندم در حالی که می دانستم غیر از تو کسی مرا یاور نیست؟ هر گاه نابینا را می دیدم احساس می کردم او می تواند چه لذتی از زندگی ببرد و به چشمان خود نظر می کردم که چه زیبا دنیا را می بیند ولی شکرگذار نبودم وقتی در کنج خانه ها بیماران را می دیدم که علیرغم همه تمتعات مادی به سرم قندی و نمکی بسنده می کنند و خود را سالم و تندرست میدیدم شکرگذار نبودم، هنگامی که ....

افسوس غروب عمر نزدیک است اندوخته ام کم ، راه دراز، مسیر خوفناک، و بی یار و یاور. حتی کسانی که یک عمر برای آنها تلاش کردم تنهایم گذاشته اند، خدایا از هر چه تا کنون کردم شرمنده ام می دانم شرمندگی در این لحظات آخر ثمربخش نیست ولی گویا وقتی با سر پایین به سمت تو بیایم احساس می کنم دوشم از بار سبک تر است، آنجا به تو حق می دهم که با این بنده خطاکار هر چه میخواهی انجام دهی.

ولی خدای من! من هر گاه در خانه کریمی رفته ام زشت ترین را توشه بردن با خود دیده ام، و توشه بر درخانه کریمی چون تو آوردن زشت ترین عمل است، با کوتاهی عملم ، املی دراز دارم ، دستم گیر که سخت بی کس شده ام.

دنیا طلبیدیم و به جایی نرسیدیم

افسوس از آن آخرت ناطلبیده

                                                                                 اردیبهشت ماه ۱۳۸۷

سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 |



Designed By Hamechi.Org