گویند مرا چو زاد مادرپستان به دهان گرفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا بردتا شیوه راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف برزبانم بنهاد و به من سخن گفتن آموخت
شبها بر گاهواره من بیدار نشست و خفتن آموخت
چون هستی من ز هستی اوست تا هستم و هست دارمش دوست
پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 |
بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید
بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 |
FreeCod Fall Hafez
آمار وبلاگ
تعداد بازديدهای اين وبلاگ:
خدمات وبلاگ نویسان
Designed By Hamechi.Org